تبليغاتX
. پرواز در سن .
 

سالها در پی ات بودم سالهای زیادی که به حسرت گذشت.

 روزنه ای اما همیشه در ته این احساس عمیق ام به تو یافت میشد و آن امید بود.

این چهار کلمه اعجاب انگیز که بعد از هرنرسیدن تنها اوست که بر پا نگهت میدارد .

میدویدم..میدویدم..میدویدم..تا به دستت آورم..

می پنداشتم آن روز ِدگر، روزمیلاد دوباره من است و به حتم قله فتح نا شده ای، در انتظارم قد الم کرده تا صعودش کنم و خیالم بابت پایان قصه دویدنم به سوی تو راحت شود که بدانم فردا روزی اگر به آیینه نگریستم نمانم که چه جوابی بیابم.

یادت هست..! آن روز باران می بارید..و تو تازه تازه سوار بر اسب رویاهایت به سوی قله آرزوهایت می تاختی.

چه خوب یادم هست..آن کوچه خیس پر از برگهای پاییزی که به استقبالم زمین را فرش کرده بودند.. آن درختهاکه نبضشان همرا با قلب من می تپید.. آن پنجره های  رو به آسمان که از هر درش یک ریسمان گل سرخ آویزان بود و آن معبد دور دست..که حالا روبه روی چشمهای بهت زده ام بود و نمیدانستم خوابم یا بیدار و مدام زیر لب زمزمه میکردم .. صدف یادت بماند اینجا را، همان جاست .

صدف ..! آهای صدف..!  صدف  ...

این نقطه ها اگر نبود چقدر گم میشدم چقدر تهی ..!

 

و روزها گذشت تند وتند و تند..مثل باد نه.. همچو طوفان..

زیرو زبر کرد هر چه بود و نبود را و من اصلآ نفهمیدم که چه شد به کجا رسیدم..! کجای راه بود که کفشهایم را کندم.. و بعد.. گمشان کردم  - پاهایم برهنه ماند -

چقدر دیر بود برای رسیدن، چقدر پیر شده بودم، من.

معبد مقدس من آنجایی نبود که میگفتند به من دروغ گفته بودند و مرا به امیدی واهی پی صدفی در مرداب رهنمود کردند و من تا توانستم ماندم ٬نفس قرض گرفتم٬ شنا کردم دست و پا زدم تا روی آب بمانم تا شاید...

دروغ گفته بودند آنجا تنها یک مرداب بود.

 

 

امروز همان روز است که  تمام شد کارنامه مرا هم بستند.

دیشب دوستی بهم گفت: برای آن ها كه اهل زمينند رفتن هميشه آخر بود

تو كه اهل پروازی مي داني

پايان هميشه اغاز فصلي است باشكوه و ناب

من واقعآ اهل پروازم دوست؟ پس چرا اینقدر زمین مرا به خود میکشد..؟

و این پایان برای من پایان تلخی است از آن تلخی هایی که همه تشنگی ها را برای نوشیدنش به جان خریدم به هوای آنکه  نوش شیرینی استُ به یکباره....... زهر نوشیدم.

 

گذر..

حکمت این یکی و دیگه نمیدونم..٬نمیدونم!

حالا همه دنیا شده درس و ما هم شدیم پای مکتب نشین های ابدی ٬ انگار اومدیم و که فقط درس بخونیم و به خودمون درس پس بدیم؛ قبول اینم یکی دیگه از اون گل درشتاش سوا کردیم گذاشتیم کنار تا ببینیم کجاست که به دردمون بخوره اما ..بد تلخه ها ..گلاب به روتون دلت میخواد همش و بالا بیاری...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:3  توسط صدف | 
 

در آستانه این صبح اعلام میدارم:

تُف... به اینچنین زندگی.

حیف که دیرم شده اگر وقت داشتم بیش از اینها نثارت میکردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:49  توسط صدف | 
 

امروز یه روزه خوب بود.

از اون روزها که تا آخر همه روزهای بودنم مزش زیر پوستم می جنبه..

از اون جنبیدن های خوشمزه که هی قلقلکت میده تا بهش فکر کنی..

امروز فقط دست خودم بود که پشت ام و خاروند سخت بود هی دستم و دور سرم حلقه میکردم و سعی

میکردم اما بازم دستم به خودم نمیرسید تا اینکه ..!

تصمیم گرفتم نترسم و خودم وبه خودم نزدیکتر کنم.. تا بتونم خودم و به دوش بکشم..!

وزن من زیاد نبود.  اونقدر سبک شده بودم که حالا حالاها رو دوشم نگهش میدارم .

 

نمایشنامه یرما به کارگردانی و بازی خودم اجرا شد ..دلهره نظریه استاد داشت منو میکشت ..زنده شدم وقتی که بلند شد و برام دست زد..بهم تبریک گفت و  کار منو بهترین کار اعلام کرد وگفت که لذت بردم...نگاه مشتاقش و خنده قشنگش همیشه تو یادم میمونه.

 

مینویسمش که یادت بمونه " که گفت: تلاش کن عقب نکش سعی خودت و بکن معلومه که- تو میتونی.

 

 گذر.. خودت و باور کن اینقدر نگرانی برای چیه؟

کار تو فقط همینه که پرواز کنی اونطور که خودت دوست داری.

 


یک روز گذشت و من فهمیدم که باید خودم و باور کنم اما نباید حتی یک لحظه اجازه بدم غرور بر من غالب شه..! نکنه فکر کنم که زیادی بلدم اونوقت که همین میشه که دیدی...!

یادت نره:  عجله نکن وقتش میرسه٬ همان موقع که به صلاحت باشه٬

تندتر از اونی که باید حرکت جایز نیست.                                                      ۲۷/۷/۸۸


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:55  توسط صدف | 
 

در آستانه این صبح٬جدامانده از خویشم

در پیله ابریشمین خویش به دور خود حلقه  زده ام 

و تا آمدن بهار دست هیچکس به من نخواهد رسید. در تارو پود این لایه ها چه آرامم من..!

 

از جلوی چشمهام که پر میکشی برق رفتن که می افته تو چشمهات..

این بغض هزارساله..این پس لرزه های عجیب و دل آشوب به سراغم می یان..!

میشم یه کودک آواره تنها که خودش و تو آغوش میگیرهُ نگاهش پراز دانه های خیس میشه

بغض میکنه و دلش یواشکی یه جوری که تو نفهمی هق هق میزنه..

جانم از دستم درمی ره..! دلم میخواد همونجا اول جاده تا اومدن بهار منتظرت بمونمُ 

چشم بدوزم به انتظار...

اونقدر بخش اش کنم تا تو از راه برسی و یک برگ از پاییز برام هدیه بیاری.

 

آخر چه میدانستم که همه رهایی هایم در نگاه تو خلاصه میشود. 

عجیب است این انسان٬ در پی رهایی بال میگشاید..

پرهایش که آماده پریدن شد.. تازه می ماند برود یا بماند ...!!

پرنده چه میداند که دلش به کدامین سو پر میشکد..؟ 

دل هر پرنده ای آنجایی است که دانه پاشیده اند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 4:35  توسط صدف | 

اگر  میتوانستم بروم*..! کجا میرفتم* ؟

اگر میتوانستم باشم*..! که می بودم* ؟

اگر صدایی داشتم.. چه میگفتم* ؟

که این را میگوید..!

به که میگوید که منم*؟

به سادگی جواب دهید*

یکی به سادگی جواب دهد.

 

همان غریبه همیشگی..

که تنها برای اوست که هستم*

در قعر نیستی ام .                                                                              

                                                                                      " متن هایی برای هیچ

                                                                                                        ساموئل بکت  "            

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:23  توسط صدف | 

خدای من.. بارها جان ِ به لب رسیده ام را که از نابلدی وجود حیران بود پیش ات آوردم، دستان خالی و ناتوانم را رو به سویت کشیدم خواستم.. التماس کردم تاریکی ها را از من دور کنی و روشنی ها را چراغ راهم گردانی تا در این پیچ و خم های ناشناس گم نباشم در خود تا دیگری را هم در خود گم نکنم..خواستم تا دلی بزرگ عطایم کنی تا بپذیرد هر آنچه را که نمیتواند تغیر دهد.

 

تو میگویی نمیدانم تنهایی چیست؟ چه میدانی ؟

مگر چند روز من را زندگی کرده ای که این همه مرا میدانی؟

آن تنهایی ای را که برایت عزیز و مقدس نامیدم، نه از آن تنهایی هاییست

که باب دل منو تو  و دیگری هاست ..!

تنهایی عزیزی که برای تو نامیدم از جنس تن های زمین نیست، فراتر از این هاست عزیز

فراتر از جسم کوچک منو تو که "من در تو یافتمش"

که من خود سالهاست پی او یم و او مرا به دنبال میکشد.

 تویی که همه چیزی و خود بی خبری..

چقدر بی خبری! به خود آ..!

 

 

 

می رنجانی ام..!  آری می رنجانیم.

از آنجا که هیچوقت خود را نخواهم بخشید می رنجانیم.

به راستی این منم !! دشمن دشنه در دست گرفته ای که بر جانت زخم میزند؟

کسی که همه هستی ات را به تاراج میبرد؟

این منم که دنیا را به کام تو تلخ کرده ام 

همه اینها منم؟

 

 

 عزیز روشن تر بتاب من به تو امیدوارم

هر ثانیه ای که بگذرد هر ساعتی که لحظه خود را به ساعتی بعد ببخشد..

هر روزی که از پی اش روزی دگر طلوع کند..هر سالی که بچرخد و سال دگری از ره رسد..

من همچنان به تو امیدوارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:32  توسط صدف | 
 

چه شیرین است  آن دم که با همه ای و بی او تنهایی

دلت هوایت همه جانت در پی اش می تپد ..٬

هیچ آرامت نمیکند جز ..!

هوای او دم او و نگاه مبهم و رازدارش که تنها مال من است.

 

گذر: با حریق یادها همسفرم وقتی دورم به تو نزدیکترم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:1  توسط صدف | 

در این روزها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد

در این شبها که هر آیینه با تصویر بیگانه است

و پنهان میکند هر چشمه ای سر و سرودش را ..

 

شایسته نیست که این دل خواهان آداب دوستی باشد.

آخر خداوند آنقدر مهربان است که انسان شرم اش میشود لحظه ای نا مهربانی را لمس کند.

دستهای من دوست دارند مهربانی را- و دوست دارند دستهای معجزه گر را - و دستهای من دوست دارند بر روح های مقدسی دست نوازش کشند که میداند جانشان بودنشان هم نشانه است.

دوستم من برای خنداندنت از ته دل با کمال میل می میرم،به همان معنا که تو خود بهتر میدانی.

 

این روزها روزهای نا آرامی است..

از آن روزها که دل و جانت را بر میداری لباسها را میکنی به آب میزنی برای صاف شدن، زنده شدن اماهمین که جانت میخواهد سبک شود خنک شود٬ یکدفعه موجی سر زده از ره میرسد خشمگین.. هراسناک.. سرد.. بی هوا..،میرسد تا تو را درهم ریزد،به این سو و آن سو پرتاب ات کند..لجن به خوردت دهد..راه نفس ات را بگیرد..سنگینت کند..سنگین تر از جسم کوچکت،آنقدر که خودت را تسلیم اش کنی و جانت را به لجنزار ببازی.

و تو قبل از همه اینها تنها یک لحظه تردید میکنی که بمانی یا بروی تن دهی یا تن را برو بایی..!!

باید دست و پا زنی نه آنطور که خسته بشی و نتونی حتی نفس بکشی باید با لذت از دستها و پاهات انرژی بگیری نفس قرض کنی،نگاهی به این سو میاندازی دریا را میبینی با همه وسیع بودنش عظمت اش و آن سو..دریا را میبینی با همه دریا بودنش،و پشت سرت مرگ را میبینی .. فنا شدن را..

صدایی به گوشت میرسد سرت بالا میکشد..

مرغ خوش خط و خال آسمان پیدایش میشود٬دست در دست ابرها برده آسمان را دور میزند ونغمه زیبا و متین اش همه جانت را بالا میکشد٬گوش میسپاری..!

باید بمانم..! بر میگردی..

اما..آه دریغا.. یادم نبود.. !!

به آب زده بودم برای زنده شدن، اینجا هم ..! آنجا هم..!

 های دوست..باید دل به دریا زد چه بر خشکی چه بر آب دل به دریا زن.

دوست غزل خوانی های تو شهره آفاق است غزل ات را بخوان٬

بگذار پرنده ها به نغمه خوانی های تو سر تعظیم فرود آورند و آسمان را همین پایین ها..

 کنار سجاده تو پهن کنند.

دوست دانه هایت تمام شده ! دستهایت که هنوزهست دانهء خیالی بپاش

پرنده ها دانه خیالی هم سیرشان میکند.

و اتاقت را با همه وسایل ریز و درشت اش بپذیرآنها سرمایه های تواند برای درد چشیدن

 که جلای هر جانی است و  خوش است بر تو که آتش به کار تو نیاید.

و من میدانم و همه عزیزانت هم میدانند..

پاییـــــــــــــز.. پاییز از آن توست.. از ره که رسد..!

همه وجودش را به تو تقدیم میکند٬به استقبال اش رفته ای؟

 از برگها میگویی از باران که ذره ذره های های روحت صدایش را میشنود گوش کن...

سکوت تو در توست درهمین لحظه که سکوت کرده ای.

زود باش..بلند شو ..آب و جارو کن..

برگها رودها خیابانهای خیس بارون خورده برگهای سرخ و زرد ونارنجی همه در انتظار قدم های تواند.

دوست فرصتی نیست..!

 فرصتی نیست..!

به پا خیز..

قدم در جاده ای بسپار که سراسر فراق است همچون فراق پاییز تا پاییز ِ دیگر،

سراسر تنهایی است برای باور بودن در لحظه ای که تنها صوت خداوند است

و فرشته ها که به استقبال مان می آیند.

و رنگها..رنگهای سیاه و قهوه ای و خاکستری تا در هم آمیزند و سبز شوند و لحظه ای بعد..

پاک کن خوشبوی کودکی را برداریم و پاک کنیم و پاک کنیم تا برگ سپیدمان سفید شود

با کمی سایه روشن خاکستری..!

و عشق..

عشق..! نفسی تازه رنگی دگر و جامی پر از مستی های الاهی

تن بسپار.. دیده بگشا..حرکت کن به سادگی روزهای کودکی

و بدون عنوان بنویس..

بنویس بر این صفحه سپیدی که خداوند برایت گشوده است.

بسم الله..                

دوست.

این هم شعری از مصدق برای تو تا پر پروازت بشه برای آشتی با سازهای خوش نوای دلت..

 

 رنجوری تو را باور نمیکنم

ای پیش مرگ تو همه رخشنده اختران

تو مرگ آفتاب درخشان و پاک را باور مکن

که ابر ملالی اگر تو راست

چونان غروب سرد غم انگیز بگذرد

دردی اگر به جان تو بنشست

این نیز بگذرد.    

                                                                                                        پرنده..                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 18:35  توسط صدف | 

ای جمالی کز وصالت عالمی مهجور و دور       

                       بر میانشان از غمت جز حیرت و زنّار نیست

                                              دیدنیها هست آری٬گفتنی ها روی نیست     

                                                                             در میان کام افعی صورت گفتار نیست.

آدمها همان چهار پایان معروف در این شبها انقدر سرشلوغ اندکه اگر دنیا هم زیرو زبر شود دست از تماشا برنمیدارند دراین میهمانی ِ دیدنیهای مدام، چندین چندین جام شراب ناب صلواتی تعارف میکنند که به وفور هم افزون تر میشود،دستها یکی یکی بالا و پایین میرود و به سلامتی نوش میشود..٬اینجا لباسهای زیادی هم به فروش میرسد انواع و اقسام رنگ و لعابهای دلبرانه که تن های زیادی است تا برای عریان نماندن پوششی طلب کنند.

این شبها تا دلتان بخواهد خوراک و مایحتاج و تا دلتان بخواهد فروشندگان و بخشندگان مهربان..٬این روزها این شب ها..! آنهاییکه روزی جانی به تاراج برده اند قلبی شکسته اند مالی حقی خورده اند و یا از ابتدای خلقتشان مدامشان زهر فروختن بوده است و جان رد بدل کردن بیایند که قرار است همه را با یک شب تا صبح بیدار ماندن طاق زند و آنها همچون پارسایان پاک و منزه گردند.

این شبها نوای سوز نیازهایی را لابه لای ضجه ها میشنوی

که بی صدا تر از نم نم های ریز باران حق خورده اشان دل شکسته اشان

جان از دست رفته اشان را سوز نیاز کرده اند و سر داده اند..

این شبها سرگشتگانی را هم دیده ام که در طلب باران عریانند

و بی نیاز به هیچ جامه ای خوراکی نگاهی، سربه بیابان زده اند

تا شاید دمی بال گشودن دمی سوختن و پروانه شدن...!

روا نیست از آسمان نگویم ..این شبها..این شبها چقدر معصومانه نگاه میکند و باورش را پشت ابرها پنهان کرده و هی بغض میکند بغض میکند..! روا نیست تا از ماه شبهای تار نگویم.. که چقدر در خود فرو رفته و مانده که بتابد یا برای همیشه  زیر ابرها پنهان شود..!

این شبها شبهای غریبی نیست٬آشنا تر از آنست که فکرش را بکنی،اما نمیدانم چرا هی میخواهم بگویم این شبها شبهای غریبی است.

                                                                              ساز دل تو سوزها آوردست..

گذر..

دلم سر بالایی کوچه باغی میخواهد و قدمهایی که بالا روند بالا و بالاتر - و در پی کوچه گم شدن و دوباره از آنسوی پیچ کوچه پیدا شدن، ماه کمی بالاتر کامل تابیدن٬ نم نم باران باریدن٬خورشید هم در گوشه ای دیگر طلوع کردن٬برگها جان را نوازش کردن٬پروانه ها روی شانه ها و قله از آ ن دورها آغوش کشیدن.

چقدر جای تو خالی بود تو نبودی..

تا دستهای خدا را ببینی که به سویم آغوش کشیدند

تو نبودی تا او دستهایش را پس نکشد کاش بودی کاش بودی..!

-----------------------------------------------------------------------------

چشمهایتان مرا ببخشد٬نمیدانم از کجا آمد چه شد که اینطور شد!

حالا که شد پس چه سیاه چه سپید اما دلم هنوز روشن است..

بر من ببخشید که چشمانتان آزار میبیند٬روشنی چشمهای شما بر من گواه است تا روشن بمانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:48  توسط صدف | 
دنبال یه کلمه میگردم..

یه کلام که توش پر از معنا باشه..!

...

پیداش نمیکنم پشت ماه پنهان ِ

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط صدف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دریغا برای پرواز باید سبک شد

سبک

بی تعلق

بی گناه

بی اشک

بی ترس

پیوندهای روزانه
آسمان
نگاتیوهای سپید
ایران تئاتر
تئاتر شهر
مرکز عکس تاتر
لغت نامه آن لاین
قلمرو کوهستانی ایران
سازمان هواشناسی
فدراسیون کوهنوردی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
یادداشتهای یک خبرنگار
یار دبستانی من
ماهور
دایی ناصر
ساقی نامه
رازیانه
تبسم
بهار نارنج
پارادیم
بود و نبود
شب آفتابی
دونده تا بی نهایت
یک تبسم کافیست
سایه روشن
این تویی نه من
من و جاده
یک فریب ساده کوچک
هپول
نوا
بازگشت به بهشت
من و هزار توهای ذهنم
کافه انتهای کوچه بن بست
گروه کوهنوردی البرز دامغان
جسارتآ..!یه شاسکول
همکنون
آدم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM