پرواز در سن
صدای کلیدهای پیانو رو دوست دارم.. وقتی که پشت سر هم و منظم به صف میایستند برای برپایی یک کنسرت شفا بخش بین تمام رگ و ریشه های وجود٬ همین که انگشتها میشینند رو شستیها٬ ترنمی بخشنده نرم و آهسته به قلبت نزدیک میشه چنان که هنوز صدایی از جعبه بلند نشده٬ نت هایی نواخته نشده چون لایحه ای خوش عطر در فضا پخش میشه. در اولین کلیدی که به صدا در می یاد معجزه ای اتفاق میافته٬ روبه این وسعت برهنهء نت ها رو به شفافیتی که میتونی با عصبهای شنواییت احساسش کنی٬ رو به این جمعیت بخشنده که گرد هم آمده اند برای در آغوش کشیدن تنم و بوسه زدن به سرانگشتان احساسم. روبه همه اینها گر جان دادنی باشد با جان و دل خواهم پذیرفت. انگشتان ترش را کشید بر پنجره٬ رد برجامانده اش شبیه سرانگشتان توست وقتی که بیایی و تق و تق در بزنی و من در باز کنم به روی سرشار از پاکی و مهربانیت. هر روز که میگذرد٬ هر لحظه که در لبخندهای تو آفریده میشود٬ نوید میلاد توست٬ شاد باش داشتنت٬ هربار که به چشمهایت نگاه کنم روز توست. نگاه کن... روزت مبارک. خدا شده ام٬ در خویش پروراندمت٬ دانه کوچک من شکوفه زن. ریشه زن در جانم٬ برگ.. برگ بیافرین٬ سبز ِ سبز.. سایه سار شو. راز از انار ترکیده اغاز میشود.. اینجاست٬ یکی انار سرخ که روزی از درختی تازه بار داده در کاشان چیدمش. گاهی حسودی ام میشود به این رخسار زیبا و مقاومش٬ پس از سالها هنوز محکم و با نشاط چنان زیبا در خودش تنیده و چنان نگاهبانی زبردست و صبور از این دانه ها که خدا میداند در آن دایره سرخ چه برسر شان آمده محرم داری میکند٬ که دریغا چشمی بتواند خیال کند درون خشک و کپک زده و محجورش را٬ این اناری که من دارم.. رازدارترین خدای عالم است. یاد دیروز بودم و غم چشمان تو.. یاد خیابانهای اردیبهشت سال نود که انگار در تمام سنگفرش هایش گور کنده بودند برایم تا من قبل از رسیدن به تو جانم را انجا دفن کنم نکند که بیایم و درد جانت امانم ندهد٬ یاد آن تخت کذایی و آن گلهای نرگس که فقط میتوانستی از دور تماشایش کنی و یاد نگاه تو٬ ن گا ه تو که پر بود از امید و زندگی٬ که جای من تو به من تزریقش میکردی. امسال بهترین اردیبهشت سالهای زندگی من است زیرا تو در خانه ای٬ میگویی خوبم میبینم که بهتری٬ و دوری از تمام آنچه که جانت را از رهایی دور کرده بود که تو همیشه گفته ای یادت نرود آزاده باشی در هر حالی حتی در چنگ ظلمت و نامرادی بازهم چنان یکی آزاده نفس بکشی. آه من نفس می کشم٬ با تمامغمهایآدمی٬با تمام آنچه که میبینم و رنجش میخوانند٬ آه من نفس میکشم چنان یکی آزاده که نفسش از آن خودش خواهد بود. چه زیبا گفته است: از راه که میرسی انگار روویِ دِلْ دلِ رگهام آرشه میکشد « یاحقّی » یکی از همین روزهایی که گذشت٬ کسی این چهار طبیعت زیبا را٬ فی البداهه به من هدیه اش داد . دلم برایش تنگ است. باران و باد میخواهمت و سبزه و افقی گرم. باران تا همیشه بشوید غمهای دلت را٬ و باد تا بروبد و ببرد دردهایت را و سبزه تا لحظه هایت ناب باشد مثل رنگش٬ و افقی گرم تا در همه لحظاتت جریان داشته باشد امید. من نیز برای همه اتان ارزویش میکنم.
