|
|
|
|
|
یادته عمو خسرو ؟ یادته مرادبیک شده بودی ؟ میگفتی.. های حسام بیک بلدی دیگ بشوری؟ بلدی سوخت بکنی؟ دوغ بزنی؟ اون موقع ها فکر میکردم تو همه کار بلدی، همیشه بلدی خوب بخونی، خوب بخندونی، خوب بگریونی، خوب بنویسی، خوب بازی کنی خوب همه کس بشی، اما خودت باشی،.. اما نمیدونستم خوب بلد نبودی.. که همیشه باشی، بلد نبودی نری برای همیشه، بلد نبودی سفر نری، برگردی برای همیشه بلد نبودی خداحافظی نکنی٬ تو دیگه خداحافظی نکنی عمو خسرو ..نوای دلم میگه تو دیگه نمیتونی حرف بزنی میگه بالاخره تو هم قهر کردی برای همیشه دلت و برداشتی رفتی. میدونم؛ همین روزها که گذشت و هیچکس حواسش نبود پا شدی رفتی پیش آسمونا انگشت اشارت وبردی بالا، چشم تو چشمهای آسمون نگاه کردی و همه حرفهات و جمع کردی تو دلت و یه لحظه سکوت کردی و سرت و آروم تکون دادی و لبات لرزیده و چشمهات پر اشک شده و یه دفعه هر دو دستات روگذاشتی رو قلبت و گفتی ..
آخ...........که میخوام بپرم، دل به دریا بزنم برم و دیگه بر نگردم میخوام بگم خداحافظ . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:57 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:47 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
- به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم ؟
- ساقی می٬ توبه را برده پس کوه قاف بلکه ز کوه عدم زآنستر انداخته ... دوست دل به دلت دادم پس کو دوا ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:36 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
من بی دلُ دستارم٬ در خانه خمارم یک سینه سخن دارم٬ این شرح دهم یا نِه ..
مرحبا اي مرغ زرين خوش در آي
گذر.. حال آن طوطي ِدر قفس را دارم كه بازرگان برايش پيغام رهايي دوست آورد و طوطي در قفس تاب نياورد .. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:14 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
میشنوی..! هر وقت خواستم از تو بگویم گریستم . میشنوی..! اینبارمن نخواستم ببارم آسمان خواست . آخر آنقدر که تو خوبی٬ آنقدر که عاشقی٬ آنقدر که بزرگی اما کوچک اما نا دیده اما محجوب آخر این همه خوبی را چگونه بر دوش میکشی ؟ این همه را.. از کجا ؟.. تا کجا ؟..
از تو نوشتن کار من نیست٬ که نیستم در برابر تو کارقلب نیست، که کم می آورد در برابر تپش های تو کار دل نیست ، که تهی است کار دست نیست، کویرمی شود در برابر دستان تو٬ که آسمان است کار قلم نیست، که میشکند اگر واژه ای بیافریند که قابل دار حرمت نگاه تو نباشد . تنها میتوانم ببارم ٬هم سرا باآسمان شاید آرام گیرم از بار این همه خوبی که بر دوشم می نهی و من هیچ بار .. هیچ گاه.. تا هیچ کجا .. نتوانم جبرانش کنم .
مادر مادر مادر مرا ببخش به خاطر تمام فرزند بودن هایم مرا ببخش ببار باران ببارو بشوران همه نا بلدی هایم را برای این تن مقدس
در این شب پر آواز برایت میخوانم مادرم روزت مبارک تو باش و دیگر هیچ .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 4:53 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:10 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
بالش ماه آماده است ، زود باش امشب شب منه من با ماه کار دارم آخه قراره بیاد دل منو ببره دستشو و زیر چونه ام بگذاره سرم و بالا کنه تا نگاش کنم ، تا نگام کنه .********************************************************** ناز نکن قایم نشو دیدمت تو امشب مال منی من هستمُ ماه هستُ آسمان هستُ نیاز نیست؛ نگاه هست یه تیکه از زمین خدا هم هست که تنها امشب مال من هست . جمع میشم تو خودم کوچیک میشم گرد میشم تو خودم مثل همون روزهایی که تو شکم مادر بودم . غذا میخوام، شیر می خوام ، نور میخوام ، چشمهامومی بندم ؛ سیر میشم . ***********************************************گذر.. تو میگی نمیدونی کجا بودم! منم میگم نمی دونم کجا بودم؟ *************************************** چونک در آییم به غوغای شب خواب نخواهد بگریزد ز خواب
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:30 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
غصه است٬ غصه میخورم درد است٬ درد میکشم ... حقارته ، کثافته ، دیدن وجودی که حرام شده تو منجلاب فرو رفته سرتاپا شو ذلالت گرفته ! پس فرشته تو کجاست؟ چرا به دادت نمیرسه ؟ به من بگو .. تو از این نگاه هرزه که به چشمهای کریح و متلزجت چشم دوخته چه لذتی میبری؟ تو داری تو مرداب تنت غرق میشی! نگو که از زمونه است ..٬ که از زشتی هاشه ٬که اون تو رو به این روز انداخته .. بهت میگم . تو وجود خودتو فراموش کردی تو یادت رفته * زن * یعنی زمین، یعنی الاهه، یعنی مادر تو یادت رفته خودتو ٬ آیینه رو ، نگاه کن .. تو زشتی . از پشت اون نقاب رنگین نگاه کن تو از شیطان زشت تری نرو این همه با هر کس، نرو.. بی کسی، نرو .. برگرد به خاطره چشمهای بی گناه من برگرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:12 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. یک روز عاقبت نه با سَفره یک روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرین سفر یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. یک روز عاقبت ٬نه با کلامی کم توشه از مهربانی نه با سخنی سخت توبیخ کننده، بل با آخرین کلام یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست باید بدانی دیر یا زود اما دیگر نه چندان دیر یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست. و کاری جز این هم نمیتوان کرد٬اما اینک علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع که میدانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود٬بگذار آسوده خاطر و بی دغدغه بمیرم٬ بگذار تجسمی از آن روز داشته باشم که دلم را به تابستان بیاورد .. بگذارشادمانه بمیرم . و شادمانه مردن ممکن نیست مگر اینکه بر این مرده قطره ای اشک نباید گریست . بارها گفته ام که هر روز که بروم بی آرزو رفته ام ابدآ تشنه نیستم و چشمهایم به دنبال هیچ هیچ هیچ نیست . مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه میخواهد؟ مگر انسان در عبور از کنار کوهستانهای جنگلی رفیع و دشتهای سبز وسیع چه توقعی دارد؟ مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی چه انتظاری دارد؟ مگر از همه رودخانه ماهی نگرفتم و در آن زیر سایه یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟ مگر روزهای پیاپی در کلبه های کویری گیوه از پای در نیاوردم و بر سر سفره سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟ مگر شبهای بسیار تا سحر کنار دریای مازندران زیر سیلاب خوش صدای باران زانوانم را بغل نکردم و به حبابهای فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟ مگر جنگلهای شمال را نپیمودم و به صدای جادویی جنگلهای سرزمینم گوش نسپردم؟ و مگر در پناه تو سالیان سال قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود میدانستم و باور داشتم سیاه نکردم ؟ آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟ در زمانه ما از این بهتر زیستن برای کسی چون من ممکن نبوده است برای آنکه همیشه بر سر اندیشه ای پای میفشرد، البته در طول عمر دردهایی هست و غمهایی و اشک هایی و زخم خوردن هایی و گریه هایی از اعماق و نگو که چگونه میتوانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوبترین نوع زیستنم بنامم تو خوب میدانی .. سنگین ترین دردها چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل میشوند و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند . اگر فرصتی باشد در آستانه آخرین سفر چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره دلمردگی و نا امیدی را یکباره فرو بریزد .. ای کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران بر سنگ گورم شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز میخوانند بگذرند و این نیز آرزویی شخصی نیست این ای کاش را برای همه مسافران این سفر محتوم میخواهم .
خدایش بیامرزد " نادر ابراهیمی" را که از نادران بود .
"راست میگویی و بی شک که در زمره ی آمرزیده شدگان است ."
چهل نامه کوتاه به همسرم چاپ اول ۱۳۴۵چاپ دوازدهم ۱۳۸۶
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:36 توسط sadaf
|
|
||
|
|
|
|
|
هنگامی که ستاره ها آسمان پر سخن شب را به تسخیر در آورده بودند .. من تو را دگر باره نفس کشیدم این باوری بود برای شعری نو ورق ورق شدن ایام جوانی بر باد سرنوشت اون روزها که کودک بودیم تنها این لحظه را با تمام وجود سر کشیدیم تا دیشب مون که تا صبح روز بود. دیشب طعم خوش ان روزهای کودکیم را به من برگرداندی مدتها بود که این بغض های فرو خورده انقدر کودکانه باز نشده بود این همه اشک و تو آغوش تو از کجا آوردم ؟ یار دبستانی من همه اشکهام مال تو ازشون خوب نگهداری کن ٬ می دونم خدای آسمونا ما رو رها نمی کنه .. ایمان دارم .
نازنینم ومن دیشب اون تک ستاره رو تو اسمون ابری دیدم که از زیر ابرها بیرون اومد و دل منو تو رو برد تا لب لب آخرین آسمون خدا شنیدی خدا خودش قول داد که به همین زودی ها دو تا فرشته را کنار هم بشونه و خودش بشینه و تماشاتون کنه . شاید باید رفت . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:6 توسط sadaf
|
||